واگذاری قدرت و شروع یک دوره خونین و بیثبات
با کش پیدا کردن محاصرهی اصفهان و رسیدن به تاریکترین روزها و ماهها، شاید برات سوال بشه که چرا محمود، اون جنگسالار افغان، خیلی راحت دیوارها رو نشکست و شهر رو با زور به تصرف خودش در نیاورد.
حتی فرماندههای خودش هم بهش اصرار میکردن که حمله کنه. اما محمود آدم حسابگری بود.
اون میدونست که یه یورش وحشیانه به پایتخت باعث میشه سربازانش همهجا رو غارت کنن، اما اون میخواست گنجینههای افسانهای و دستنخوردهی شاهان صفوی رو فقط برای خودش نگه داره.
اون ترجیح داد اجازه بده گرسنگی کارش رو بکنه و مطمئن بشه که مردم اونقدر ضعیف هستن که هیچوقت نتونن علیهش شمشیر بکشن، در حالی که خودش داشت سرِ واگذاری مسالمتآمیز تاجوتخت مذاکره میکرد.
درنهایت اشتیاق شاه سلطان حسین برای پایین اومدن از تخت، بیشتر از اشتیاق محمود افغان برای نشستن روی اون بود.
اوایل آبان ماه، سلطان حسین، اون پادشاه از پا افتاده، تصمیمی گرفت که هِیمنهی سلسلهی صفوی رو برای همیشه نابود کرد.
شاه با لباسی سرتاسر سیاه و عزادار، پیاده از قصرش بیرون اومد.
اون توی خیابونهای ویران و پر از جنازهی پایتختش پرسهای زد، بعد شروع کرد بلندبلند گریه کردن و با صدایِ رسا از مردم گرسنهش طلب بخشش کرد.
من هم شاهد این صحنهی غمانگیز و تأسفبار بودم.
شاید تا چند روز قبلش مردم هم با اون گریه میکردن، اما حالا دیگه اشکی برای کسی باقی نمونده بود.
شاه به جای فریاد و غم و زاری، با یه سکوت سنگین، مرگبار و ترسناک روبهرو شد.
توی چشمهای گود افتاده و بیجون مردم، هیچچیزی جز شوک مطلق، دلسوزی و ناامیدی دیده نمیشد؛ انقدر که حتی کسی توان اعتراض یا شکایت هم نداشت.
روز بعد، شاه آماده شد تا به قصر فرحآباد بره و رسما امپراتوری رو به رهبر شورشیها واگذار کنه.
چون تکتک اسبهای اصطبلهای سلطنتی قبلا برای فرار از گرسنگی، سلاخی و خورده شده بودن، اردوگاه افغانها مجبور شد یه اسب بفرسته تا شاه ایران سوارش بشه.
وقتی شاه به تالار بزرگ فرحآباد رسید، محمود افغان حتی این احترام اولیه و بدیهی رو به اون نذاشت که برای استقبالش سواره بیرون بیاد؛ توهینی که بزرگان ایرانی رو شوکه کرد.
با این حال، شاه به محض دیدن محمود، آغوشش رو باز کرد، به سمت اون غاصب جوون رفت و صورتش رو بوسید.
سلطان حسین تاج امپراتوری رو از سر برداشت و با دستهای خودش روی سر محمود گذاشت.
پادشاه سقوطکرده از اون جنگسالار التماس کرد که با اون مثل یه پدر رفتار کنه، از حرمت حرمسرای سلطنتی محافظت کنه، شاهزادهها رو برادر خودش ببینه و کشور رو با عدالت اداره کنه.
محمود که برای لحظهای تحت تاثیر این نمایش مطیعانه قرار گرفته بود، با یه حس انسانیِ زودگذر رفتار کرد و از شاه سابق دعوت کرد که کنارش روی نیمکت سلطنتی بشینه.
اوایل، دوران حکومت اون غاصب جلوهی عجیبی از عدالت رو نشون داد که هیچکس انتظارش رو نداشت.
محمود بعد از اینکه با جاهوجلال فراوان به تخت نشست، دستور اعدام فوریِ تمام جاسوسهای ایرانی رو داد که توی طول محاصره یواشکی بهش کمک کرده بودن.
اون اموالشون رو مصادره کرد و جنازههاشون رو انداخت توی خیابون و علنا اعلام کرد هیچوقت نمیشه به مردی که به پادشاه خودش خیانت میکنه، اعتماد کرد؛ چون ممکنه به نفر بعدی هم خیانت کنه.
اون که میدونست دستگاه اداری برای ادارهی یه امپراتوری رو نداره، وزرای ایرانی رو توی پستهاشون نگه داشت.
اما با زیرکی برای هر کدوم یه نایب افغان گذاشت؛ هم برای اینکه هنر جهانداری رو یاد بگیرن و هم اینکه مراقب هر قدم اونا باشن.
اما این نظم ظاهری، با یه شورش در شمال کشور خیلی زود فرو ریخت.
محمود افغان یکی از سرداران ارشدش به اسم امانالله رو فرستاده بود تا قزوین، پایتخت سابق رو تصرف کنه.
امانالله مثل یه ظالم مطلق رفتار کرد و شهر رو با چنان خشونت افسارگسیختهای غارت کرد که شهروندای مستأصل بالاخره از کوره در رفتن.
توی یه قیام هماهنگ که قبل از سپیدهدم با صدای بوق حمامهای عمومی شروع شد، مردم قزوین به پادگان افغانها شبیخون زدن و چهار هزار نفر از سربازان زبدهی محمود رو سلاخی کردن.
امانالله بهسختی از اون مهلکه فرار کرد و تمام گنجینههای غارتیش رو هم جا گذاشت و با نیروهای باقیمانده که خسته، یخزده و از هم پاشیده بودن، لنگلنگان به اصفهان برگشت.
وقتی خبر قتلعام قزوین به گوش محمود رسید، یه تلنگر روانی عمیقی بهش وارد شد.
اون یهو متوجه یه حقیقت جمعیتی ترسناک شد: تعداد سربازای افغانی که اصفهان رو در اختیار داشتن، کمتر از یکدهم جمعیت بازماندهی شهر بود.
ترس و بدبینیِ شدید، تمام وجودش رو گرفت.
اون به این نتیجه رسید که تنها راه محکمکردنِ جای پاش توی پایتخت، نابود کردن نخبگان ایرانیه.
چیزی که بعدش اتفاق افتاد، سلسلهای از قتلعامها بود که اونقدر وقیحانه هستن که صفحات تاریخ رو سیاه میکنن.
محمود افغان سیصد نفر از نجیبزادههای عالیرتبهی ایرانی رو به یه ضیافت توی قصر سلطنتی دعوت کرد؛ اما به محض رسیدن اون نجیبزادهها، همهشون سلاخی شدن و جنازههاشون بدون هیچ تشریفاتی توی میدان بزرگ سلطنتی ریخته شد.
بعدش، آیندهی امپراتوری رو هدف گرفت: دویست پسر جوون از اصیلترین خانوادههای ایرانی و گرجی که توی یه مدرسهی مخصوص درس میخوندن، به حومهی شهر برده شدن و بهشون دستور دادن که شروع به دویدن کنن.
بعد سربازای افغان سوار اسبهاشون شدن و این بچههای بیگناه رو مثل حیوونهای وحشی شکار کردن و اونقدر بهشون تیر زدن تا حتی یه پسر هم زنده نموند.
میل محمود به خشونت و خونریزی هنوز کاملا فروکش نکرده بود؛ اون سراغ سه هزار گارد سلطنتی ایرانی رفت که بهش سوگند وفاداری خورده بودن و به ارتشش پیوسته بودن.
به بهانهی صرف غذا، اونا رو یواشکی خلع سلاح کرد و بعد در حالی که داشتن غذا میخوردن، همهشون رو سلاخی کرد.
اصفهان تبدیل به یه قبرستون تمومنشدنی شده بود.
اونقدر جنازه توی باغهای خصوصی شهر ریخته شده بود که دیگه غیرممکن بود بتونی یه تیکه زمین پیدا کنی که زیرش یه جسد در حال گندیدن نباشه.
محمود میدونست باید برای جمعیتی که بهطور سیستماتیک در حال کشتارشون بود، جایگزینی پیدا کنه؛ پس دستور داد کاروانهای عظیمی از خانوادههای افغان از قندهار کوچ کنن.
فقط کاروان اول شامل سیهزار شتر بود.
بین این تازهواردها، مادر خود محمود هم بود.
من شاهد ورودش به میدان بزرگ شهر بودم: یه پیرزن ژولیده با لباسهای مندرس و پاره، سوار بر شتری که فقط با یه پارچهی بنفش ارزون قیمت تزیین شده بود و داشت با حرص و ولع یه کلم خام رو که با هر دو دست گرفته بود میجوید.
مادر محمود افغان بیشتر از اینکه شبیه به مادر یک فاتح باشه، شبیه به جادوگرهای مفلوک بود.
جنون و دیوانگی محمود وقتی بیشتر شد که برای تصرف شهر یزد، شکست نظامی تحقیرآمیزی خورد. اون این شکست رو نشونهی غضب الهی دید و چهل روز به یه غار تاریک پناه برد.
محمود خودش رو تحت روزههای شدیدی گذاشت، با تکههای نون و آب زنده موند و مدام دعاهای عجیبوغریبی میخوند تا خدا رو راضی کنه.
وقتی بالاخره از غار بیرون اومد، یه شبَح رنگپریده و استخونی بود.
ذهنش هم کاملا از دست رفته بود.
طوری شده بود که به همهکس و همهچیز مشکوک بود، بهشدت به نزدیکترین دوستاش حسادت میکرد و مدام توی آشفتگی و ترس و وحشت زندگی میکرد.
جنون و دیوانگیِ اون، توی یه شب سرد بهمن ماه سال ۱۱۰۳ به اوج خودش رسید.
محمود با شنیدن شایعهای مبنی بر اینکه یه شاهزادهی صفوی به کوهها فرار کرده، تصمیم گرفت نسل سلطنتی رو کلا ریشهکَن کنه.
بعد از شام، دستور داد تمام شاهزادههای باقیمانده، از جمله سه عموی پیر شاه سابق رو توی یه حیاط جمع کنن.
بعد دستهای تمام این افراد رو با کمربندهای خودشون از پشت بستن و محمود در حالی که یه شمشیر دستش بود و دو تا همدست هم داشت، شروع کرد به تیکهتیکه کردن اونا.
شاه سلطان حسین با شنیدن جیغها، دوید توی حیاط.
دو تا بچهی نوپای وحشتزده دویدن توی بغلش.
وقتی قصابهای افغان رفتن که بچهها رو سلاخی کنن، شاه سابق اونا رو با بدن خودش پوشوند و زخم عمیقی به دستش خورد.
اون شب، محمود شخصا بیش از ۱۴۰ شاهزادهی سلطنتی رو سلاخی کرد.
طبیعت و خدا دیگه نمیتونستن این هیولا رو تحمل کنن.
فروپاشی ذهنیش خودش رو به شکل یه پوسیدگی جسمیِ کَریه نشون داد.
نصف بدنش کاملا فلج شد. رودههاش از داخل پاره شد و باعث شد فضولات خودش رو بالا بیاره.
توی حملههای عذابآور و هذیانهای ترسناکش، دستهاش رو به سمت دهنش میبرد و وحشیانه گوشت دستش رو با دندوناش میکَند.
توی یه نمایش مستأصلانه و مضحک، افغانها حتی کشیشهای ارمنیای رو آوردن که شمعی به دست داشتن و لباسهای مقدس پوشیده بودن.
بعد به کشیشها دستور دادن انجیل مسیح رو بالای سر اون غاصب در حال مرگ بخونن تا شاید تسکینی بر دردهای شیطانیش باشه؛ اما هیچ راه درمانی برای محمود وجود نداشت.
قصاب بیرحم و سنگدل اصفهان، داشت زندهزنده از درون میگندید.