چطور یک شاه ضعیف و یک دربار فاسد ایران رو ویران کردن
برای درک علل فروپاشی امپراتوریِ مقتدرِ صفوی، قبل از هرچیزی باید به بالاترین نقطهی حکومت نگاه کنیم.
در یک حکومت سلطنتی مطلقه، شاه مرکزِ ثقله؛ وقتی شاه قدرت و جبروتِ خودش رو از دست بده، چرخدهندههای قدرت در دستگاه حکومتی دیگه بهدرستی نمیچرخن.
در سالهای پایانی صفویه، مردی که بر تخت پادشاهی در ایران نشسته بود، شاه سلطان حسین سوم بود.
من میتونم قاطعانه بهت بگم که اون انسانیترین، بخشندهترین و در عین حال بیارادهترین و فاجعهبارترین پادشاهی بود که تا به حال بر ایران حکومت کرده.
دوران سلطنت فاجعهبار شاه سلطان حسینِ سوم، مدرک نهایی اینه که در خصلتهای یک حاکم، نیکی و رحم بیش از حد، وقتی خالی از هوش، شجاعت و فضیلت سیاسی باشه، به یک ضعف حقیرانه تبدیل میشه.
به تخت نشستنش اتفاقی نبود؛ یک حرکت حسابشده از طرف افرادی بود که توی سایهها رشد کرده بودن.
وقتی پدرش، شاه سلیمان، در بستر مرگ بود، یک انتخاب سخت جلوی درباریانش گذاشت.
بهشون گفت: اگه دنبال راحتی، صلح و یک زندگی بیدردسر هستید، پسرش حسین رو تاجگذاری کنین؛ اما اگه میخواین ببینین امپراتوری صفویه گسترش پیدا میکنه و به شکوه میرسه، باید پسر دیگهش، عباسمیرزا رو انتخاب کنین.
عباسمیرزا شاهزادهی شجاع و بسیار لایقی بود که تمام ویژگیهای حیاتی رهبری رو داشت.
طبیعتا خواجهها و درباریها که تشنهی یک عروسک خیمهشببازی بودن تا کارهای غیرقانونیشون رو بدون مزاحمت ادامه بدن، با اشتیاق سلطان حسین رو بر تخت نشوندن.
نکتهای که دربارهی شاه سلطان حسین وجود داره اینه که تا قبل از لحظهای که تاج به سرش نشست، هیچوقت پاش رو از حرمسرای سلطنتی بیرون نذاشته بود.
اون کاملا محصول خواجهها و زنهای حرمسرا بود و از واقعیتهای بیرحمانهی جهانداری کاملا بیخبر بود.
همین باعث شده بود تا از اون خشونت مردانهی لازم برای حکمرانی بر کشوری به پهناوری و اهمیت ایران بیبهره باشه.
رفتارش بهطرز شدیدی بین دو قطب متضاد تاب میخورد؛ مثلا توی روزهای اول سلطنتش، تقوای مذهبی شدیدی نشون میداد.
نوشیدن الکل رو توی دربار ممنوع کرد و دستور داد تمام خمرههای شراب سلطنتی رو در ملأ عام خرد کنن؛ اما درباریهای فاسد که نمیتونستن زندگی بدون عیاشی رو تحمل کنن، یک نقشهی بهشدت مکارانه کشیدن.
اونا از پزشکهای سلطنتی و عمهی محبوب شاه کمک گرفتن.
دکترها ناگهان تشخیص دادن که عمه دچار یک بیماری سخت شده و با جدیت اعلام کردن تنها راه درمان شناختهشده، نوشیدن شرابه.
شاه که خیلی پریشان شده بود، دستور داد براش شراب بیارن؛ اما عمه که نقش خودش رو عالی بازی میکرد، نذاشت یک قطره به لبش بخوره و گفت که بیاحترامی خیلی بزرگیه که قبل از شاه بنوشه.
شاه که توی تلهی محبت خودش و اون عذاب وجدان نمایشی گیر کرده بود، اولین جرعه رو نوشید.
از همون لحظه، شاه سلطان حسین بهطرز ناامیدوارکنندهی در میگساری دائم و گریزناپذیر گرفتار شد.
شاه بهجای مُلک ایران، حرمسرای عظیمش رو قلمروی واقعی خودش میدید و میشه گفت که تمام توجهش معطوف به همون یک نقطه بود.
هر وقت هم که بیرون میاومد، معمولا برای این بود که خسارت مالی خردکنندهای به دولت تحمیل کنه.
توی یکی از این موارد، تصمیم گرفت به زیارت مشهد بره و تمام افراد حرمسرا و یک کاروان غولپیکر ۶۰,۰۰۰ نفری رو با خودش همراه کرد.
هزینهی همین سفرِ بهظاهر زیارتی، تکاندهنده بود؛ طبق گفتهها دقیقا نیمی از بودجهای که برای تامین هزینهی نبردهای حیاتی قندهار لازم بود، هزینهی این سفر شد.
تنها علاقهی دیگهش وسواس برای ساختن کاخهای مجلل و پرزرقوبرق بود.
شاه سلطان حسین اصرار داشت که پروژههای معماری تجملاتیش هیچچیزی کم نداشته باشن؛ درحالیکه نسبتبه این واقعیت که ارتش خودش همهچی کم داره، کاملا بیتفاوت بود.
تضاد عمیق و تراژیکی که در رفتار شاه سلطان حسین وجود داشت و شایستهی توجهِ تحلیلگران هست، اینه که فضیلتهای یک شهروند معمولی با فضیلتهای یک شاه یکی نیست.
اون هیچوقت دستش رو به خون آلوده نکرد؛ اما با خودداری از مجازات افراد قانونگریز، دلرحمیِ پادشاه تبدیل به جفایی در حق ملت شد.
پادشاهی که حاضر نباشه به اشرار آسیب بزنه، درواقع ملت بیگناه رو قربانی میکنه.
در دوران حاکمان قبلی مثل شاه عباس بزرگ، نخبگانِ فاسد بدون هیچ ترحمی با اعدام روبهرو میشدن.
در دوران سلطان حسین، یک حس ترحم نابهجا که توسط وزیران طماعش با دقت پرورش داده شده بود، جای اعدامها رو با مصادرههای اموال گرفت.
این کار جلوی جرم رو نگرفت؛ فقط وزیرهایی رو که جریمهها رو جمع میکردن، پولدارتر کرد و ترس از حکومت رو که اهرم فشار بر قانونگریزان هست، بهطور کامل از بین برد.
با بیخاصیتشدن شاه توسط همون ترحم سادهلوحانهش، قدرت واقعی به دست خواجهها افتاد.
از نظر تاریخی، این نگهبانهای اخته چون خانوادهای نداشتن که بخوان بهخاطر اونها دست به دزدی بزنن، مراقبان مورداعتماد پادشاه در حرمسراها و گاهی خزانههای دولتی بودن؛ اما توی دوران سلطنت شاه سلطان حسین، حکومت بهقدری همهچیز رو آزاد و بدونمجازات رها کرده بود که حتی این خواجهها هم برای بهدستگرفتنِ کنترل دولت دندون تیز کردن.
خواجههایی که زمانی در صورت گردشِ علنی در شهر مورد تمسخر مردم قرار میگرفتن، حالا با کاروانهای عظیم و درخشان در خیابونها رژه میرفتن و مردم رو مجبور میکردن جلوشون تعظیم کنن.
استبداد حقیر و مسخرهی اونا هیچ حدی نداشت.
در یک فرمان سلطنتی مسخره، خواجهها جنگیدن خروسها در میادین شهر رو ممنوع کرده بودن؛ انگار اختهبودن خودشون باعث شده بود بهشدت به مردانگی خروسها حسادت کنن.
زیر یوغ دولتِ در سایهی خواجهها، تمام دستگاه دولت به حراج گذاشته شد.
لیاقت، تحصیلات و مهارت اهمیتِ خودشون رو از دست داده بودن و چون آدما میدیدن تنها راه بهدستآوردنِ یه مقام دولتی، پرداخت رشوه هست، به خودشون زحمت نمیدادن که با تلاش و کوشش به جایی برسن.
این شیوهی حکمرانی یه سیاهچالهی عظیم رو در سازوکارهای اجتماعیِ ایران ایجاد کرده بود.
افرادی که با باجدادن و رشوه به مقامهای دولتی و بالارده میرسیدن، بلافاصله با مالیاتهای بیحسابوکتاب و قوانین بچگانه دست به غارت بیرحمانهی مردم میزدن؛ چون باید هزینهی مقامی که به بهایی گزاف بهدست آورده بودن رو از این طریق جبران میکردن.
این فساد کمکم راهش رو به طبقههای پایینتر جامعه باز کرد.
راهزنی در جادهها نهتنها رواج پیدا کرد، بلکه عملا به یک کسبوکار دارای امتیاز تبدیل شده بود.
داروغهها با دزدهای دستگیرشده نه مثل مجرمهایی که باید زندانی بشن، بلکه مثل اسرای جنگی برخورد میکردن که باید برای آزادیشون فدیه (هزینهای که برای جبران یا رهایی پرداخت میشه) گرفت.
اگه دزدی نمیتونست جریمهش رو بده، ماموران حکومتی یواشکی شبها آزادش میکردن تا بره بیشتر دزدی کنه و پول اونا رو پس بده.
انحطاط اخلاقی (یعنی ضعیف شدن معیارهای درست و غلط در رفتار آدمها) چنان مطلق بود که حتی مادرها بچههاشون رو تشویق به دزدی میکردن و بهعنوان پاداش بهشون قول غذای بهتر میدادن.
از نظر اقتصادی، خون کشور مکیده شده بود.
یک سنت جدید و عجیب توسط شاه اختراع شده بود: به جای اینکه اعطای «خَلعتهای افتخار» به حاکمان بهصورت سنتی سالانه انجام بشه، شاه این سنت رو ماهانه کرد. در مقابل، حاکمان موظف بودن هدایای گرونقیمتی برای شاه بفرستن و این یعنی اونا مجبور بودن برای جور کردن پولِ این هدایای گرونقیمت، هر ۳۰روز یکبار، برای مالیاتهای جدید به مردم عادی فشار بیارن.
علاوه بر این، دولت مرکزی انحصارش رو روی ارز از دست داد؛ طوری که حتی حاکمان محلی هم برای خودشون سکههای مسیِ اختصاصی ضرب میکردن.
ارزش این سکهها اگه از مرز یک استان رد میشدی یا اگه حاکمی که اونا رو ضرب کرده بود ناگهان عزل میشد، بلافاصله به نصف و حتی کمتر از نصف تقلیل پیدا میکرد.
این یعنی یهنفر میتونست با ده شاهی توی جیبش بخوابه و اگه حاکم محلی نیمهشب عزل میشد، صبح با پنجشاهی در جیبش بیدار بشه.
بااینحال ضربهی نهایی و مرگبار به ساختار داخلی امپراتوری صفوی، جناحبندی بود.
دربار بهشدت بین خواجههای سفید و سیاه تقسیم شده بود، که بهجز تمایل بیحدوحصرشون برای انحصار قدرت، روی هیچ چیز دیگهای توافق نداشتن.
این جناحبندی بهحدی در تاروپود حکومت ریشه دوانده بود که حتی به ارتش و خاندانهای اشرافی هم سرایت کرد.
برادر علیه برادر شد. بزرگترین سردار ایرانیِ اون زمان، علیمردانخان، از تمام عناوین نیاکانیش خلع و تبعید شد؛ فقط بهاینعلت که خواجهها از لیاقت و محبوبیتش وحشت داشتن.
خواجهها، برادرِ علیمردانخان رو بهجاش منصوب کردن.
در عصر طلایی شاه عباس، استراتژی «تفرقه بینداز و حکومت کن» با دقت استفاده میشد تا محلههای شهر رو علیه هم بشورونن و اونا رو ضعیف نگه دارن تا تخت سلطنت قوی بمونه.
بچهها عملا نفرت از جناح رقیب رو همراه با شیر مادر میخوردن؛ اما وقتی تخت سلطنت ضعیف شد، همین استراتژی کشور رو تبدیل به یک ماشین خودتخریبی کرد.
حاکمان فعالانه توی خیابونها بین جناحها شورش راه مینداختن تا فقط بتونن دخالت کنن و هر دو طرف رو جریمههای سنگین کنن.
وضعیت طوری شده بود که ایران به صحنهی جنگِ مردم با مردم تبدیل شده بود. انرژیای که تا پیش از اون برای جنگیدن با دشمن و حفاظت از کشور استفاده میشد، حالا جنگیدن باهمدیگه میشد.
این موضوع تا حدی پیش رفت که حتی وقتی شورشیهای افغان به سمت پایتخت، یعنی اصفهان حرکت میکردن، جناحهایی توی ارتشِ ایران یواشکی با دشمن در ارتباط بودن؛ اونا ترجیح میدادن کشور خودشون بسوزه تا اینکه بذارن یک سردار ایرانی از جناح رقیب، افتخار پیروزی رو نصیب خودش کنه.
این شرایطی بود که ایران در انتهای دوران صفویه باهاش درگیر بود؛ بنابراین جای تعجب نیست که فجایعی که در ادامهی این خلاصه کتاب خواهی خوند، اتفاق افتادن.