خلاصه کتاب عصر ظهور

محمود افغان؛ وقتی یک جنگ‌سالار نوجوان وارد بازی قدرت شد

وقتی میرویس توی سال ۱۰۹۵ شمسی به مرگ طبیعی مُرد، دربار به‌شکل ساده‌لوحانه‌ای یک نفس راحت کشید.


شاه و درباریانش فکر می‌کردن کابوس تموم شده؛ البته که اولش هم به نظر می‌رسید حق با اوناست.


بعد از مرگ میرویس، برادرش جانشینش شد؛ مرد میانه‌رویی که می‌فهمید قبایل افغان نمی‌تونن یه جنگ طولانی رو علیه کل امپراتوری ایران پیش ببرن.

اون هم مثل بزرگای قبیله‌ش دنبال صلح بود برای همینم قبول کرد که مطیع دربار اصفهان باشه، به شرطی که منطقه زیر نظر حکومت موروثی خانوادش بمونه و مالیات‌ها هم کم بشه.

اما جنگجوهای کهنه‌کار افغان که مزه‌ی مست‌کننده و دلچسب پیروزی و استقلال زیر زبونشون رفته بود، از این تسلیم شدن متنفر بودن.


از خشم اون جنگجوها، در وجود پسر میرویس، یعنی محمود، یک قهرمان بیدار شد؛ پسر بی‌رحمی که فقط هجده سالش بود.

محمود در فضایی پر از خشونت، غارت و کشتار بزرگ شده بود؛
در دل یک نیمه‌شب تاریک، این نوجوان وارد اقامتگاه عموش شد و سر اون رو از تنش جدا کرد.


محمود که چوبی برای طبل زدن دم دستش نبود، از مناره‌ی محلی بالا رفت و با کفش‌های خودش وحشیانه و با قدرت روی طبل‌های جنگ کوبید و قبیله‌ها رو فراخوند؛ اونجا با غرور اعلام کرد که جنگ مقدس قراره ادامه پیدا کنه.

دربار ایران اصلا خبر نداشت چه کودتای خونینی توی راهه.


تا سال ۱۰۹۹ شمسی، محمودِ افغان ارتشی متشکل از چهل‌هزار جنگجو جمع کرده بود که یک ائتلاف و اتحاد ترسناک از شورشی‌های افغان، مغول‌ها و غارتگران فرصت‌طلب.

 

محمود با لشکریانش به سمت استان کرمان راه افتاد؛ اما اونجا با مقاومت شدیدی رو‌به‌رو شد.

محمود چهارده هزار نفر از سربازانش رو در همون نبرد ابتدایی که در کرمان به پا کرد، از دست داد. توی اون محاصره‌ی سخت و نفس‌گیر، فهمید که موندن توی کرمان یعنی نابودی تمام نیروهاش.


محمود برای رهایی از مخمصه‌ای که گرفتارش شده بود فکری به سرش زد و توی یه حرکت هوشمندانه‌ی از سرِ ناچاری، محاصره رو رها کرد، روستاهای اطراف رو آتیش زد تا مدافع‌های کرمانی گرسنه بمونن و کل لشکرش رو مستقیم به‌سمت جایزه‌ی نهایی، یعنی پایتخت ایران برد: شهر اصفهان.


اون ارتش بی‌رمق و کتک‌خورده‌ش رو با وعده‌ی بزرگ‌ترین غارت روی زمین، تشنه‌ی حرکت نگه می‌داشت.

برای فهمیدن اینکه چه رویارویی‌ای داشت اتفاق می‌افتاد، باید تضاد وحشتناک بین این دو جناح رو درک کنی.

یک طرف امپراتوریِ پُر زرق‌وبرق و ثروتمند ایران بود که به‌سبب خائنین داخلی، برخلاف ظاهر مجللش، از درون در حال پوسیدن بود.

در طرف مقابل مهاجم‌های افغان بودن که به محرومیت مطلق عادت داشتن و احتمالا بدوی‌ترین و ناپخته‌ترین مردم منطقه بودن.

لشگریان افغان وقتی از بیابون‌های گرم و طاقت‌فرسای ایران رد می‌شدن، تنها جیره‌ی غذایی‌شون گندم بوداده بود. خود محمود که فرمانده‌ی لشکر بود، دقیقا همون‌مقدار گندمی رو می‌خورد که پایین‌ترین سرباز پیاده‌‌نظامش می‌خورد.

افغان‌ها اون‌قدر از تمدن دور بودن که وقتی محله‌ی ثروتمند و ارمنی‌نشین جُلفا رو تصرف کردن، یه گروه از سربازها چند قالب صابون پیدا کردن و فکر کردن غذاست و با لذت شروع به خوردنش کردن!


با این حال، لشکریان محمود یه برتری تعیین‌کننده داشتن که ایرانی‌ها ازش بی‌نصیب بودن: «انضباط نظامی محکم و تزلزل‌ناپذیر.»

من هیچ‌وقت ندیدم فرمانده‌ها چنین قدرت مطلقی داشته باشن، یا سربازها با چنین استواری‌ای، بی چون و چرا اطاعت کنن.

وقتی لشکر جنگ‌طلبِ محمود بعد از دو روز پیاده‌روی به اصفهان رسید، شورای سلطنتی ایران غرق بحث‌های آشفته و بحرانی شد.

فرماندهان نظامیِ با‌تجربه به شاه سلطان حسین التماس کردن که بیرون از شهر یه اردوگاه مستحکم بسازه و افغان‌ها رو درگیر یه جنگ فرسایشی کنه و زمان بخرن تا نیروهای کمکی از سایر استان‌ها برسن؛ اما درباری‌های متکبر و کله‌شَق این‌کار رو بزدلی دونستن و ادعا کردن که در شأن ملت بزرگ ایران نیست که جلوی یه مشت «وحشی» کِز کنه.


درنهایت کله‌شق‌ها برنده شدن. به ارتش ایران دستور داده شد که از پایتخت بیرون بره و شورشی‌ها رو تارومار کنه.

توی اسفندماه سال ۱۱۰۰ شمسی، تاریخی که منجم‌های شاه به‌عنوان تاریخ مناسب برای رویارویی انتخاب کرده بودن، این دو ارتش توی گُلون‌آباد، فقط توی فاصله‌ی چهار فرسنگی (۲۵ کیلومتریِ) پایتخت، به هم برخورد کردن.


ارتش ایران به‌طرز باشکوهی مجهز بود و بیست و پنج توپ سنگین داشت.


حمله‌ی اولیه‌ی ایران یه پیروزی خیره‌کننده بود.


سواره‌نظام‌های ایرانی به جناحین لشکر افغان‌ها حمله کردن و تشکیلاتشون رو از هم پاشوندن.


محمود که روی فیل بزرگی سوار بود، از اون بالا تماشا می‌کرد که ارتشش داره از هم می‌پاشه و چنان وحشت‌زده شد که دستور داد سریع‌ترین شترهاش رو جلو بیارن تا اگه شرایط به همین شکل ادامه پیدا کرد، به‌سرعت خودش رو از صحنه‌ی درگیری دور کنه.

پیروزی توی چنگ ایران بود؛ اما اختلاف و درگیری‌های جناحی که دهه‌ها بود داشت دولت رو می‌پوسوند، دقیقا همین لحظه رو برای ضربه‌ی نهایی انتخاب کرد.

یه سردار ایرانی که فرماندهیِ جلودار لشکر رو داشت، قرار بود حمله‌ی نهایی و کوبنده‌ای رو شروع کنه؛ اما به‌خاطر یه حسادت حقیرانه و تلخ نسبت‌به فرمانده‌ی رقیب که داشت توی جناحین پیروز می‌شد، تصمیم گرفت ادامه‌ی حیات کشور خودش رو از بین ببره.

پونزده‌دقیقه‌ی عذاب‌آور، اون فرمانده‌ی جلودار، بدون هیچ‌کاری فقط روی اسبش نشست و تماشاگر نبرد شد.


بعد از دقایقی، قبل از اینکه حتی یه تیر دشمن به صف سربازان تحت امرش برسه، به سربازانش دستور داد به لشکر پشت کنن و حقیرانه و بزدلانه شروع کردن به عقب‌نشینی.

گارد سلطنتی با دیدن اینکه این ستون عظیم داره میدون رو ترک می‌کنه، وحشت‌زده شد و صفوفش به هم ریخت.


نظم ارتش جای خودش رو به فرارِ سراسیمه داد.


ایرانی‌ها اون‌قدر سریع فرار کردن، که هر بیست و پنج توپ جنگی رو بدون شلیک حتی یه گلوله، وسط میدون جنگ رها کردن.

محمود افغان که از این پیروزیِ بادآورده شوکه شده بود، با وَلَع کل زرادخانه‌ی سلطنتی رو غارت کرد و اون‌قدر ثروت به دست آورد که تمام ضررهاش توی کرمان جبران شد.

افغان‌ها به‌قدری از این پیروزیِ بادآورده شوکه شده بودن که چند روز با این تصور که ممکنه ایرانی‌ها براشون تله گذاشته باشن، در اردوگاهشون موندن و قدم از قدم برنداشتن.

بااین‌حال تله‌ای در کار نبود. ایرانی‌ها حتی یواشکی برگشتن به میدون جنگ و توپ‌هاشون رو بدون اینکه حتی با یه تیغ افغان رو‌به‌رو بشن، به داخل شهر انتقال دادن.

بعد از اون جنگ متشنج و اون پیروزی باور ناپذیر، محمود در آستانه‌ی صادر کردن دستور عقب‌نشینی به قندهار بود که دربار بزدل ایران یه فرستاده ارسال کرد.

حکومت ایران به محمود پیشنهاد داد که با رشوه‌های سنگین اون رو بخره و حکومتش بر قندهار رو به رسمیت بشناسه.


این نمایش رقت‌انگیزِ ضعف، باعث شد افغان‌ها بفهمن که تا به‌دست‌گرفتن سرنوشت امپراتوری ایران چند قدمی باقی نمونده.


اونا رشوه رو رد کردن و محاصره‌ی اصفهان شروع شد.

دفاع از اصفهان پر از اشتباهات بزرگ و پشت‌سرهم بود؛ بی‌تدبیریِ دولت سرنوشتی رو برای پایتخت‌نشینان رقم زد که این حصر رو به یک فاجعه‌ی بسیار تلخ و دردناک تبدیل کرد.


بیرون از شهر، کاخ باشکوه و مجللِ فرح‌آباد قرار داشت؛ یه مجموعه‌ی دیواره‌دار که پر از توپ جنگی بود.


اونجا یه دژ دفاعی بی‌نقص بود. بهترین موقعیت برای جای‌گیری ارتش ایران و مقابله با نفوذ افغان‌ها.

بااین‌حال در کمال ناباوری، اولین دستوری که دولت صادر کرد، تخلیه‌ی فرح‌آباد بود.


به‌دنبال فرمان تخلیه، سربازها به جای استفاده از توپ‌ها، اونا رو زیر خاک دفن کردن.


افغان‌ها با دیدن صحنه‌ی دوباره‌ی عقب‌نشینی، خیلی راحت وارد فرح‌آباد شدن و بهترین قلعه‌ی منطقه رو بدون ریختن حتی یه قطره خون، مال خودشون کردن.

بعد از فرح‌آباد نوبت به تصرف جُلفا رسید؛ محله‌ی ثروتمند ارمنی‌نشین.


ارمنی‌ها مستأصلانه از شاه کمک نظامی خواستن و پیشنهاد دادن که هزینه‌ی نگهداری سربازها رو خودشون پرداخت می‌کنن؛ ولی دربار با بی‌مسئولیتی نادیده‌شون گرفت.

ارمنی‌ها بدون هیچ کمک نظامی‌ای از سمت ارتش، بعد از دو ساعت جنگ شجاعانه، توی یه شبیخون وحشیانه شکست خوردن و مجبور به تسلیم شدن.

شرایطی که افغان‌ها برای پذیرفتن تسلیم ارمنی‌ها مقرر کردن، واقعا وحشتناک بود: فدیه‌ای تا هفتاد هزار تومن و تسلیم پنجاه دخترِ جوانِ باکره از اصیل‌ترین خانواده‌ها.


من هیچ‌وقت اون صحنه‌ی جگرسوز رو یادم نمی‌ره که اون دخترای جوون به مادرهای گریون‌شون چسبیده بودن و موقعی که جنگ‌سالارهای افغان اونا رو می‌کشیدن و می‌بردن، از ته دل جیغ می‌کشیدن.

افغان‌ها بعدش خیلی سیستماتیک و برنامه‌ریزی‌شده کل شهر جلفا رو غارت کردن.


اونا صاحبخونه‌ها رو می‌کشیدن توی خیابون و فلک می‌کردن.

هدف این بود که انقدر این افراد رو شکنجه کنن تا مجبور بشن جای طلاها و جواهراتشون رو لو بدن.

هرچی محاصره تنگ‌تر می‌شد، مابقی استان‌ها سعی می‌کردن ارتش‌های کمکی بفرستن، اما طلسم جناح‌بندی همه‌ی اونا رو نابود می‌کرد؛ مثلا در یک مورد، حاکم لرستان، علی‌مردان‌خان، یه ارتش قدرتمند پنج هزار نفری از مردان جنگ‌دیده جمع کرد؛ اما برادرش که حسادت چشماش رو کور کرده بود، از غیبت حاکم استفاده کرد و به سربازا رشوه داد تا فرار کنن.


ارتش از هم پاشید و علی‌مردان‌خان توی همون اولین درگیریش با افغان‌ها کشته شد.

دربار فکر کرد که به یه چهره‌ی سلطنتی نیازه تا ملت رو دور هم جمع کنه.


اونا پسر سوم شاه، یعنی طهماسب میرزا رو به عنوان ولیعهد انتخاب کردن و با یه گارد پونصد نفری یواشکی از شهر محاصره‌شده خارجش کردن.

هدف این بود که ولیعهد بعد از خروج از شهر به‌سبب مقام و اهمیتی که داره، ارتشی رو جمع‌آوری کنه و از پشت به افغان‌ها حمله کنه: اما درباریان فراموش کرده بودن که طهماسب‌ میرزا هم محصول همون حرم‌سرایی بود که از پدرش، یعنی شاه سلطان حسین سوم، یک مرد لطیف و شاه ضعیف ساخته بود.


طهماسب میرزا همین که از شهر آزاد شد، به جای جمع‌کردن یه ارتش برای نجات کشور، مشغول خوش‌گذرونی و شکار و عیاشی شد.


حاکمان ولایات هم که فروپاشی مرکز رو حس کرده بودن، فرمان‌های رقت‌انگیز و بی‌خاصیت طهماسب رو نادیده گرفتن.

۴ از ۸