چطور یک زندانی از یک امپراتوری باهوشتر بود
وقتی پایههای داخلی دولت ایران بهخاطر فساد، جناحبندی و ارادهی ضعیف شاه سلطان حسین کاملا پوسیده شده بود، امپراتوری در شُرف یک فاجعهی غریبالوقوع بود.
فقط یک جرقهی حسابشده لازم بود تا آتش این جهنم شعلهور بشه.
اون جرقه نه از طرف یک تهاجم خارجی گسترده، بلکه از طرف یک مرد تنها، باهوش و بهشدت جاهطلب توی ایالت شرقی قندهار زده شد.
داستان نابودی ایران و سقوط امپراتوری صفوی از زمانی شروع شد که دولت مرکزی یک نجیبزادهی گرجی به اسم گرگینخان رو بهعنوان حاکم قندهار منصوب کرد.
گرگینخان یک فرماندهی نظامی بسیار لایق و باهوش بود.
این آدم قبلا برای آزادی گرجستان علیه دولت مرکزی شورش کرده بود، اما بعد از شکست، با میانجیگری برادرش که مقام قضایی بالایی توی دربار اصفهان داشت، بخشیده شد.
گرگینخان وقتی توی قندهار مستقر شد، بهسرعت تهدیدهای غارتگرهای مغول رو خنثی کرد و نظم رو برگردوند.
بااینحال گرگینخان شناخت عمیقی از آدما داشت.
اون متوجه شد که قبایل افغان مردمی ناآرام، جنگجو و بهشدت پرانرژی هستن که فقط وقتی به همسایههاشون حمله میکنن واقعا راضی میشن.
اون میدونست که اگه این قبایل شجاع و مصمم روزی به قدرت خودشون پی ببرن و یک رهبر لایق پیدا کنن، به یک تهدید وجودی برای امپراتوری تبدیل میشن.
اون خیلی زود اون رهبر بالقوه رو شناسایی کرد: میروِیس، کلانتر قندهار.
میروِیس بین مردمش بهشدت محبوب بود، بهخاطر رفتارش احترام زیادی داشت و جاهطلبیهای بزرگی توی سرش بود.
گرگینخان بلافاصله به شاه نامه نوشت و دربارهی خطر جدی میرویس هشدار داد و پیشنهاد کرد که اون به اصفهان تبعید بشه.
اینجا یک تضاد تلخ وجود داره: توی امپراتوری عثمانی که همسایهی ایران بود، سلطان خیلی ساده دستور میداد سر اون مرد رو ببرن و توی سبد براش بیارن، اما دربار ایران هیچ دستور قاطعی صادر نکرد.
سیستم استبدادی توی ایران بهطرز عجیبی با یک نرمی و لطافت مرگبار اجرا میشد.
گرگینخان، میرویس رو به پایتخت فرستاد و صراحتا به شاه هشدار داد که اگه میخواد قندهار رو نگه داره، هرگز نباید اجازه بده این مرد برگرده.
چیزی که بعدش اتفاق افتاد، یک کلاس درس اعلای فریبکاریِ دیپلماتیک بود.
میروِیس نه بهعنوان یک زندانی بیآبروی تحتنظر، بلکه بهعنوان یک دیپلمات جذاب و حسابگر وارد اصفهان شد.
میرویس با زیرکی تمام، خیلی زود به حلقههای داخلی وزرا و بزرگان ایرانی نفوذ کرد و پای ثابت مهمونیهای مجلل اونا شد.
این تبعید اجباری در واقع بزرگترین هدیهای بود که دربار ایران میتونست به اون بده؛ چون بهش اجازه داد مریضی لاعلاج امپراتوری رو از نزدیک تماشا کنه.
اون بلافاصله متوجه جناحبندیهای تلخ و سمیای شد که درباریها رو از هم جدا کرده بود.
با یک نبوغ مطلق، تصمیم گرفت دو طرف رو علیه هم بازی بده و این کار رو با چنان مهارت بینقصی انجام داد که هیچ جناحی هرگز به نیت واقعی اون شک نکرد.
اون فهمید مردانی که بر ایران حکومت میکنن، اونقدر سرگرم نابود کردن همدیگه هستن که اصلا متوجه نقشهی شومِ اون برای نابودی جمعی ایرانیان نمیشن.
میرویس توی اصفهان اجازه گرفت تا برای حج به حِجاز سفر کنه.
این سفر حج اولین ضربهی فیزیکی واقعی بود که به پیکرهی امپراتوریِ صفوی وارد شد؛ این سفر اون چاه مسمومی بود که تمام بدبختیهای بعدی ما ازش بیرون زد.
میرویس میدونست برای اینکه قبایل تیکهتیکهی افغان رو تبدیل به یک ارتش مطیع کور کنه، شورش اون به تأیید مطلق مذهب نیاز داره.
توی مکه، اون یک فتوای ویرانگر از علمای سنی گرفت که صراحتا جنگیدن علیه ایرانیهای «رافضی» (اصطلاحی که علمای سنی به شیعیان داده بودن که بیانگر خروج از دین بود) رو توجیه میکرد.
دههها قبل، در زمان شاه عباس، فتوای مشابهی صادر شده بود، اما امپراتوری اونقدر قدرت داشت که عملا فتواهایی مثل این نمیتونستن تهدیدی محسوب بشن؛ اما حالا ترازوی قدرت بهطرز بحرانی تغییر کرده بود و ایران در لبهی پرتگاه قرار داشت.
میرویس که به این سلاح مقدس مجهز شده بود، به دربار اصفهان برگشت.
این آدم از تمام وزرای دربار صفوی باهوشتر بود؛ بنابراین با هوشمندیِ تمام، جناحهای بدگمان دربار رو متقاعد کرد که خائن واقعی گرگینخان هست و فقط اون، یعنی میرویس، میتونه جلویِ این حاکم گرجی بایسته.
در کمال تعجب، شاه به اون خلعت افتخار داد و اون رو به قندهار برگردوند. در سال ۱۰۸۷ شمسی، میرویس با شکوه و عظمتِ تمام وارد قندهار شد.
میرویس منتظر لحظهی مناسب موند، گرگینخان رو ترور کرد، پادگانهای گرجی و ایرانی رو خلع سلاح کرد و بزرگان افغان رو دور هم جمع کرد.
اون فتوایِ مکه رو نشون داد و ثابت کرد که شورش اونا یک حکم الهیه. اون بلافاصله بهعنوان فرمانده و حاکم قندهار انتخاب شد. برای وقت خریدن، فرستادههایی به اصفهان فرستاد و بهدروغ به شاه قول داد که همچنان یک رعیت وفاداره که فقط یک حاکم ظالم و ستمگر رو سرنگون کرده.
دربار اصفهان که بهخاطر بیکفایتی خودش فلج شده بود، دو سال تمام کلا این شورش رو نادیده گرفت و به میرویس اجازه داد قدرتش رو مستحکم کنه.
وقتی هم که بالاخره واکنش نشون دادن، برادرزادهی گرگینخان، یعنی خسروخان رو منصوب کردن تا لشکری از سربازهای گرجی و ایرانی رو برای پسگرفتن شهر هدایت کنه.
انتخاب دربار یک مانور کلاسیک سیاست داخلی بود: اونا میخواستن یک ژنرال لایق رو از پایتخت دور کنن چون ذاتا به نجیبزادگان قدرتمند گرجی مشکوک بودن؛ اما چیزی که بعدش اتفاق افتاد، نمایشی از خیانتی عمیق بود.
جناحهایی توی دربار که اول از میرویس حمایت کرده بودن، یهو تصمیم گرفتن ارتش خودشون رو تخریب کنن؛ چون میترسیدن اگه خسروخان پیروز بشه، گرجیها بیش از حد نزد شاه عزیز بشن.
اونا از سه روش متمایز برای خیانت استفاده کردن که نابودی ارتش رو تضمین کرد. اول اینکه، شورای سلطنتی بودجهی نظامی رو جلوی شاه تصویب کرد، اما وزرا و خزانهدارها یواشکی جلوی انتقال پول رو گرفتن.
پول خیلی دیر رسید و کلا فقط یکسوم بودجه واقعا پرداخت شد.
دوم اینکه، سربازهای ایرانی ارتش صراحتا از دستور گرفتن از فرماندهی گرجیشون خودداری میکردن و بهجای اون رهبر ایرانی میخواستن.
اونا توی میدون نبرد علنا از خسروخان نافرمانی میکردن، چون میدونستن سرکشیشون کاملا توسط حامیان سیاسیشون توی پایتخت محافظت میشه.
سومین و مرگبارترین خیانت، انتصاب یک نایب ایرانی برای مدیریت کارهای خانهزادی فرمانده بود. این مرد هیچی نبود جز یک جاسوس بسیار ماهر.
اگه خود میرویس میخواست این جاسوس رو انتخاب کنه، نمیتونست گزینهی بهتری پیدا کنه.
این خائن تکتک رازهای نظامی رو به شورشیهای افغان لو میداد و در نهایت کلا فرار کرد و به دشمن پیوست و بعدها بهعنوان همون راهنمایی خدمت کرد که نیروهای افغان رو مستقیم تا اصفهان هدایت کرد.
وقتی خسروخان بالاخره به قندهار رسید، میرویس قبلا یک استراتژی هوشمندانهی «زمینِ سوخته» رو اجرا کرده بود.
میرویس تمام روستاییهای اطراف و ذخیرهی غذاشون رو به داخل دیوارهای شهر برده بود و زمینهای اطراف رو کاملا نابود کرده بود.
ارتش ایران بلافاصله دچار قحطی شد.
گرسنگی باعث شد کینهی نژادی بین سربازهای ایرانی و گرجی بیشتر بشه، چون ایرانیها فکر میکردن فرمانده داره غذا رو برای همخونهای گرجیِ خودش احتکار میکنه.
میرویس با خیال راحت پشت دیوارها نشست و با صبوری تماشا کرد که ارتش ایران خودش رو نابود میکنه. وقتی خسروخان بالاخره مجبور شد دستور عقبنشینی بده، اون جاسوس به میرویس خبر داد.
افغانها از شهر بیرون ریختن و ستونهای در حالِ عقبنشینی رو قلعوقمع کردن.
خسروخان که فرماندهی عقب لشکر رو به عهده داشت، در کنار فقط پانصد سرباز وفادار گرجی و مبلغین کاتولیکی که حاضر نشدن تنهاش بذارن، مثل یک قهرمان مُرد.
این یک باخت ویرانگر بود؛ دیگه هیچ ژنرالی توی ایران باقی نمونده بود که بتونه جای اون رو پر کنه.
در دو سال بعدی، دربار ایران مطلقا هیچکاری نکرد. میرویس با موفقیت قندهار رو از امپراتوری جدا کرده بود و بهدنبال این اتفاق هفت سال حکومت کرد و در نهایت توی سال ۱۰۹۵ شمسی به مرگ طبیعی مُرد.
بااینحال قبل از مرگش، یک نصیحت تکاندهنده و پیشگویانه برای مردمش به جا گذاشت که میشه گفت پایان سلسلهی صفویه رو با همین نصیحت رقم زد. میروِیس به اطرافیانش توصیه کرد: «اگه ایرانیها بهتون حمله کردن، به هر قیمتی باهاشون صلح کنید. اما اگه شجاعت و قدرت حمله به شما رو نداشتن، اونوقت این شمایید که باید به اونا حمله کنید.»