خلاصه کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران

وقتی حدود یک میلیون نفر در بدترین شرایط ممکن از گرسنگی و رنج از بین رفتن

تا حالا از خودت پرسیدی واقعا چی لازمه تا روح یک آدم درهم‌بشکنه؟


ما معمولا وقتی از محاصره حرف می‌زنیم، ذهنمون میره سمت عملیات‌های نظامی، دیوارهای فرو ریخته و برخورد شمشیر‌ها؛ اما وحشت واقعی یک محاصره اون کاری نیست که دشمن با شهر می‌کنه؛ بلکه اون کاریه که شهر مجبوره با خودش بکنه.

من توی اصفهان، پایتخت با‌شکوه امپراتوری صفوی، ایستادم و تماشا کردم که شهری که به نصف جهان مشهور بود و به جمعیت یک میلیون نفری خودش می‌بالید، چطور زیر فشار جانکاه و بی‌رحم گرسنگی، کاملا از هم پاشید و از تمام اخلاقیات، عزت و انسانیت تهی شد.

سقوط به این وضعیت، با یک اشتباه اداری فاجعه‌بار و تقریبا غیرقابل‌ درک از طرف دولت ایران سرعت گرفت.


اوایل محاصره، وقتی وحشت همه‌جا رو گرفته بود، یه سری از شهروندها طبیعتا سعی کردن از این پایتختِ محکوم به فنا فرار کنن؛ اما در پاسخ به این اقدام، مقامات سلطنتی مرتکب یه خطای مرگبار شدن. اونا حکم سختگیرانه‌ای صادر کردن که خروج هر کسی رو از اصفهان ممنوع می‌کرد؛ چون می‌ترسیدن خالی‌شدن شهر نشونه‌ی شکست نهایی باشه.

هم‌زمان، در کمال حماقت و بی‌درایتی اجازه دادن جمعیت زیادی از مردم وحشت‌زده‌ی روستاهای اطراف به‌سمت پایتخت هجوم بیارن و وارد اصفهان بشن.


پیامد این تصمیم خیلی سریع نمایان شد و اضافه‌شدن جمعیت روستاهای پناه‌آورده، فشار شدید و نفس‌گیری رو به شهر تحمیل کرد.


اصفهان که لقب نصف‌جهان رو داشت، اون‌قدر بیش از حد شلوغ شد که به قول معروف، دیگه حتی جای سوزن انداختن هم نبود.


درباریان پایتخت با‌شکوه خودشون رو به یک مقبره‌ی گریزناپذیر و متراکم تبدیل کرده بودن.


شلوغی شهر و ممنوعیت تردد، باعث شد کم‌کم قحطی روی خودش رو به مردم نشون بده.

قیمت غذا روز به روز بالاتر می‌رفت و نسبت عرضه به تقاضا هم‌خوانی نداشت.

توی اردیبهشت ماه، با اینکه قیمت غذا و خوراک افزایش پیدا کرده بود ولی هنوز یه‌جورایی قابل‌تحمل بود و مردم کم‌وبیش قادر به تامین مایحتاج‌شون بودن؛ توی خرداد هم همین وضعیت ادامه داشت؛ اما به تیر و مرداد که رسیدیم، بازارها کلا عوض شدن.


گوشت گوسفند و گاو به‌کل غیب شد و جاش رو گوشت شتر، قاطر، اسب و الاغ گرفت.


هفته‌ها به همین منوال گذشت تا اینکه حتی این حیوون‌های بارکش هم کاملا خورده شدن.

طنابِ داری که به گردن پایتخت آویزان شده بود، آروم‌آروم داشت تنگ‌تر می‌شد.


تا این مرحله، گرانی و تورم به ابعاد مضحک و وحشتناکی رسید: یه تیکه گوشت اسب به قیمت باورنکردنیِ هزار سکه فروخته می‌شد.

وقتی تمام حیوانات بزرگ شهر تبدیل به خوراک و غذا شدن، مردم چشم‌های مستأصل‌شون رو به موجودات کوچک‌تر شهر دوختن.


توی شهریور و مهر، وقتی که دیگه چاره‌ای برای رفع گرسنگی نبود، مردم اصفهان شروع کردن به شکار و خوردن هر چی سگ و گربه توی خیابون‌های شهر بود.

به‌قدری از این سگ و گربه‌ها شکار شد که نسل این حیوانات بیچاره به انقراض مطلق رسید.

رحم و همدلی حتی نسبت به ضعیف‌ترین موجودات، کاملا ناپدید شد.


من قشنگ یادمه زنی رو دیدم که تونسته بود یه گربه‌ی بیچاره رو بگیره.

با دست‌های خالیش دیوانه‌وار سعی می‌کرد خفه‌اش کنه.

اون حیوون وحشت‌زده برای زندگیش می‌جنگید و با چنگال‌هاش گوشت دست‌های زن رو پاره‌پاره می‌کرد؛ اما زن هیچ دردی حس نمی‌کرد، گرسنگیِ بیش‌ازحد، چشماش رو کور کرده بود.


در حالی که خون از دست‌های زن راه افتاده بود، به حیوون زل زد و غُرید: «تلاشت بی‌فایده‌ست؛ می‌خورمت.»

قحطی همچنان ادامه داشت؛ توی مهر ماه، گندم کلا نایاب شد و قیمت نون در عرض یک ماه دو برابر شد.


شهروندها روی آوردن به کندن برگ‌های درختان. طولی نکشید که تمام درخت‌های شهر خالی و بی‌برگ‌وبار شدن.

برگ‌ها و پوست درخت‌ها جمع‌آوری می‌شد، وزن می‌شد و توی بازارها جوری فروخته می‌شد که انگار ادویه‌های گرون‌قیمت هستن.


مردم حتی به کندن ریشه‌های خشک درختا روی آوردن؛ اونا رو پودر می‌کردن، با جو قاطی می‌کردن و یه نون تلخ و غیرقابل‌هضم ازش می‌پختن.

اوضاع روز به روز بدتر می‌شد.

دیگه حتی درخت‌ها هم چیزی برای عرضه نداشتن.

وقتی دیگه هیچ ماده غذایی‌ای توی شهر پیدا نمی‌شد، مردم مجبور شدن چرم کهنه و دورریخته‌ی کفش‌های فرسوده‌شون رو بخورن.

مردم چرم‌ها رو توی دیگ‌های آب می‌جوشوندن تا نرم بشه و بعد اون رو می‌خوردن تا شاید کمی از شر دل‌پیچه‌های عذاب‌آور شکمشون خلاص بشن.


قحطی کاری با مردم کرده بود که برای مدتی، چرم جوشیده‌ی کفش به یه غذای کاملا معمولی توی کل پایتخت تبدیل شده بود؛ اما یه مرز نهایی و تاریک برای اخلاق انسانی وجود داره و اصفهان حتی از اون مرز هم رد شد.


وقتی چرم‌ها هم تموم شدن، اون اتفاق غیرقابل‌تصور به وقوع پیوست: مردم شروع کردن به خوردن گوشتِ انسان.

خیابون‌ها پر شده بود از جنازه‌ی افرادی که تسلیم گرسنگی شده بودن.

بازمانده‌های مستأصل، یواشکی و در خفا، شروع کردن به سلاخی این بدن‌ها و بریدن گوشت از استخون‌های همسایه‌های سابقشون.


قحطی، دامی بود که برای فرار ازش هیچ راه انسانی‌ای باقی‌نمونده بود.

شکم گرسنه برای رحم و همدلی مجالی نداشت.

من آدم‌هایی رو دیدم که گوشت بچه‌هایی رو می‌خوردن که از گرسنگی خشک شده و مُرده بودن.


وحشتناک‌تر از همه، توی عمیق‌ترین لایه‌های این جنون، مادرهایی بودن که واقعا بدن بچه‌های خودشون رو می‌خوردن.

تعداد زیاد مرده‌ها، توانی برای عزاداری یا حتی کار کردن برای مردم باقی نگذاشته بود.


مردم دیگه حتی جنازه‌ها رو دفن هم نمی‌کردن.

بدن‌ها خیلی راحت توی کوچه‌ها و خیابون‌ها رها می‌شدن تا توی هوای آزاد بپوسن.

هر روز، شهروندهای بازمانده مجبور بودن برای رفت‌وآمد توی شهر، از روی بقایای در حال تجزیه‌ی هم‌نوع‌های خودشون رد بشن و پا روشون بذارن.


وحشت روانی واقعی اینجا بود که این وضعیت کم‌کم کاملا عادی شد.


دیدن گوشت گندیده‌ی آدم‌ها دیگه نه اشکی درمی‌آورد و نه باعث حال‌به‌هم‌خوردگی می‌شد؛ این صرفا منظره‌ی جدید شهر و زندگی مردم اصفهان بود.

بازمانده‌ها که دیگه نا و رمقی نداشتن، برای خلاص شدن از شر بدن‌های مرده، خیلی از جنازه‌ها رو می‌ریختن توی رودخونه‌ی بزرگ زاینده‌رود.


حجم بقایای انسانی اون‌قدر زیاد بود که رودخونه رو کاملا آلوده کرد؛ آب رودخونه چنان مسموم شد که تا یک سال به‌هیچ‌عنوان قابل‌ استفاده نبود.


توی هر شهر دیگه‌ای روی زمین، این منظره‌ی جنازه‌های دفن‌نشده و متعفن باعث چنان بیماری و طاعونی می‌شد که بقیه‌ی بازمانده‌ها رو هم از بین می‌برد؛ اما هوای خاص و تازه و پاک اصفهان، به‌طرز معجزه‌آسایی جلوی یه اپیدمی بزرگ‌تر رو گرفت.

وسط این آخرالزمانی که رخ داده بود، اصول سنتی جامعه یعنی ثروت، طبقه و جایگاه، کاملا زیرورو شد؛ از بین‌رفتن این معانی باعث ایجاد طنزهای تلخ و عمیقی شده بود.


من نجیب‌زاده‌ی سرشناس و ثروتمندی رو می‌شناختم که ذره‌ذره تمام دارایی‌ش رو فروخت تا فقط بتونه اون‌قدر غذا بخره که خانواده‌اش رو زنده نگه داره.


وقتی روزی رسید که اون مرد نجیب‌زاده، که زمانی جزو قشر ثروتنمد جامعه بود، دیگه هیچ چیزی برای فروش نداشت، یه تصمیم تکان‌دهنده گرفت تا خانواده‌اش رو از شکنجه‌ی طولانی مرگ از گرسنگی نجات بده.

اون تونست مواد لازم برای یک وعده‌ی نهاییِ فوق‌العاده لذیذ رو آماده کنه. بعد بدون اینکه به احدی چیزی از تصمیمش بگه، غذا رو با دوز بالایی از زهر کشنده آلوده کرد. کل خانواده‌اش نشستن، با هم غذا خوردن و در آرامش از دنیا رفتن.

سرنوشت اون نجیب‌زاده‌ی بزرگ رو مقایسه کن با مردی که من از قبل شروع محاصره توی خیابون‌ها می‌شناختمش؛ یه گدای حرفه‌ای و بی‌چیز.


من همین گدا رو وقتی بالاخره محاصره‌ی شهر تموم شد هم دیدم که هنوز توی خیابون نشسته بود و داشت کاسبی می‌کرد.


این گواهی بود بر پوچی این فروپاشی.

شغل نکبت‌بار گدایی، این مرد رو به یه تاب‌آوری و توانایی بقایی مجهز کرده بود که تمام ثروت عظیم نجیب‌زاده‌ها هم نمی‌تونستن بخرنش.

وقتی دروازه‌ها بالاخره باز شدن، واقعیت این کابوس تازه برملا شد.


اصفهان، نصف جهان، کلان‌شهری که قبل از حمله‌ی افغان‌ها به جمعیتی بیش از یک میلیون نفر افتخار می‌کرد، به کمتر از صد هزار شهروند زنده کاهش پیدا کرده بود.

چیزی که این نابودی نزدیک به کامل رو این‌قدر دردناک و غم‌انگیزتر می‌کنه، بی‌کفایتی نظامی محضی بود که باهاش همراه بود.


از اون نهصد هزار نفری که از شهروندان شهر کم شدن، فقط بیست هزار نفر واقعا توی جنگ کشته شده بودن.

اکثریت جان‌باخته‌ها به‌خاطر بسته‌بودن دروازه‌های شهر و قحطی ناشی از این تصمیم بی‌خردانه، به قتل رسیده بودن و اما اون افغان‌های محاصره‌کننده چی؟

با وجود اینکه درست پشت دیوارهای شهر اردو زده بودن و کاملا توی تیررس مدافعان ارتش ایران بودن، توی کل مدت محاصره حتی یک سرباز افغان هم توسط ایرانی‌ها کشته نشد.

ارتش ایران چهارصدتا توپ غول‌پیکر داشت. خدمه‌ی این توپ‌ها توی طول محاصره، صد و شصت هزار گلوله‌ی توپ به سمت دشمن شلیک کردن.


با این حال، نشونه‌گیری و مهارت نظامیشون اون‌قدر به‌طرز خجالت‌آوری ضعیف بود که اون ۱۶۰,۰۰۰ شلیک، حتی موفق نشد آسیبی به سپاه افغان وارد کنه.

افغان‌ها نیازی نداشتن دیوارهای اصفهان رو بشکنن.


اونا فقط لازم بود بیرون منتظر بمونن؛ در حالی که شهر، توی تله‌ی رهبران بی‌کفایت خودش، داشت روح خودش رو، اخلاق و عزت خودش رو و در نهایت، بچه‌های خودش رو می‌بلعید.

۵ از ۸