خلاصه کتاب انسان کامل

سر بریده و پادشاه بی‌میل

مرگ زجرآور اون قصاب بی‌مروت، یعنی محمود، اشغالگرای افغان رو توی یه خلأ قدرتی خطرناک رها کرد.


وارث طبیعی اون، یعنی برادرش، اون‌دورترها توی قندهار مستقر بود؛ برای جانشین شدن برادر محمود لازم بود اون به ایران بیاد؛ سفری که پیمودنش چندین ماه پر از خطر طول می‌کشید.


جنگ‌سالارای افغان که توی یه سرزمین متخاصم محاصره شده بودن و نمی‌تونستن زمان زیادی رو بدون پادشاه بگذرونن، چاره‌ای نداشتن جز اینکه سراغ سیاه‌چال‌های تاریک اصفهان برن؛ جایی که محمود پسر عموی خودش، اشرف، رو زندانی کرده بود.


اشرف پسر برادر میرویس بود؛ همون عمویی که سال‌ها قبل محمود برای رسیدن به قدرت، سرش رو وحشیانه بریده بود.

اشرف هیچ‌وقت اون بدهیِ خونین رو فراموش نکرده بود.

وقتی جنگ‌سالارها اشرف رو از سلولش بیرون کشیدن تا روی تخت بنشوننش، اون قاطعانه مخالفت کرد.


اون یه پیش‌شرط هولناک گذاشت: فقط در صورتی تاج رو قبول می‌کنه که اول سر بریده‌ی محمود رو براش بیارن.


بعضی از نگهبانان محمود در برابر این شرط مقاومت کوتاهی کردن، اما سریع سرکوب شدن.

اشرف هم برای محکم کردن سلطه‌ی خودش و نشون دادن قدرت و بی‌رحمیش، دستور داد همون روز پونصد نفر از اونا رو اعدام کنن.

درواقع اشرف موجود کاملا متفاوتی نسبت به محمود بود.


اون یه سیاستمدار ماهر و حساب‌گر بود که می‌دونست تسلطش روی مردم ایران چقدر لرزونه.


اشرف توی یه نمایش تئاتریِ زیرکانه، تاج امپراتوری رو برداشت و دوباره گذاشت جلوی شاه سلطان حسین اسیر، و از اون پادشاه سقوط‌کرده خواهش کرد که به عنوان صاحب برحق، تاج رو پس بگیره.


شاهِ درهم‌شکسته خودش رو عقب کشید و پافشاری کرد که برکناریش اراده‌ی مطلق خدا بوده، که اون آرامش رو به بار سنگین سلطنت ترجیح می‌ده، و اینکه مخالفت با اشرف، مخالفت با تقدیر الهیه.


اشرف با مجبور کردن شاه به سلب مالکیت علنی برای بار دوم، اون مشروعیت تزلزل‌ناپذیری رو که تشنه‌ش بود به دست آورد.


شاه حتی برای محکم کردن این اتحاد، یکی از دخترای خودش رو برای ازدواج به اشرف پیشنهاد داد.

اشرف برای به‌دست‌آوردنِ دل شهروندای آسیب‌دیده، دستور داد جسدای در حال گندیدن شاهزاده‌های قتل‌عام‌شده‌ی صفوی رو با احترام کفن‌پوش کنن. اونا رو توی تابوت‌هایی روی شترای سلطنتی گذاشت و برای تدفین و مراسمی مناسب به شهر مقدس قم فرستاد.

اشرف حتی فرش‌های ابریشمی و زربافت به مسجد هدیه داد و هزار تومن بین فقرا پخش کرد.


وقتی اون کاروان تراژیک و غم‌انگیز، اصفهان رو ترک می‌کرد، مردم بالاخره اون‌قدر احساس امنیت کردن که بتونن برای قتل‌عام خاندان سلطنتی‌شون گریه کنن.


با‌این‌حال، ذات وحشیانه‌ی اون دوران اجتناب‌ناپذیر بود: وقتی کاروان‌سالارِ گرجی با جسدها به قم رسید، مردم محلی چشمش رو از حدقه درآوردن؛ اونا طبق یه رسم وحشیانه، پیام‌آور خبر بد رو کور می‌کردن.

اشرف با افزایش مقرری شاهِ سابق به پنجاه تومن توی هفته، بیشتر وجهه‌ی عمومی خودش رو تامین کرد.


اشرف که از وسواس همیشگی اون پادشاه پیر به معماری خبر داشت، کار بی‌خطر نظارت بر ساخت‌وساز کاخ‌ها رو بهش سپرد تا شاه سقوط‌کرده رو به‌طرز خوشایندی سرگرم و از نظر سیاسی بی‌خاصیت نگه داره؛ اما رحم و مروت حساب‌شده‌ی اشرف رو با مهربانی واقعی اشتباه نگیر.


اون یه عمل‌گرای بی‌رحم بود. دقیقا هشت روز بعد از اینکه فرمانده‌های افغان توطئه کردن تا اون رو به تخت بنشونن، اشرف علیه اونا وارد عمل شد.


اون با استدلال کاملا درستی به این نتیجه رسید که مردهایی که با موفقیت علیه یه پادشاه توطئه کردن، خیلی راحت می‌تونن علیه یکی دیگه هم توطئه کنن؛ بنابراین دستور بازداشت و اعدام فوری توطئه‌گرای اصلی، از جمله سردار به‌شدت قدرتمند، امان‌الله رو صادر کرد.

این حرکت خائنانه یه هدف دوگانه داشت: هم رقبای داخلیش رو حذف کرد و هم بهش اجازه داد ثروت نجومی‌ای رو که این سردارها از اصفهان غارت کرده بودن، مصادره کنه.


برای درک ابعاد این ثروت، امان‌الله رو در نظر بگیر.


امان‌الله از یک سرباز ساده شروع کرده بود و بالا اومده بود تا سهم برابری از امپراتوری رو طلب کنه.


اون مردی با طمع بیکران و تهوع‌آور بود که برای گرفتن سکه تن به هر ذلت و پَستی‌ای می‌داد.


توی طول محاصره، نماینده‌های انگلیسی با یه انگشتر باشکوه که یه الماس هفتصد تومنی داشت به امان‌الله رشوه داده بودن.


امان‌الله یواشکی الماس رو با یه بدل عوض کرد، انگشتر رو پس داد و ادعا کرد نقد رو ترجیح می‌ده و هم الماس واقعی و هم پول اخاذی رو گذاشت توی جیبش.


اشرف با اعدام امان‌الله، خزانه‌ی شخصی‌ای رو جذب کرد که با خزانه‌ی بزرگ‌ترین پادشاه‌ها رقابت می‌کرد.

انتقام اشرف حتی به مادر بدبخت محمود هم رسید.


اون قبل از اینکه پیرزن رو به قندهار برگردونه، یه شب کامل اون رو توی همون مقبره‌ای که جسدای گندیده‌ی شاهزاده‌های مقتول صفوی افتاده بودن زندانی کرد؛ یه تنبیه روانی سخت بخاطر اینکه اون پیرزن موقعی که محمود اشرف رو زندانی کرده بود، برای میانجی‌گری واسطه نشده بود.

درحالی که اشرف داشت قدرتش رو توی پایتخت مستحکم می‌کرد، وارث قانونی تخت‌وتخت، یعنی شاهزاده طهماسب، ثابت کرد که یه شکست‌خورده‌ی تمام‌عیاره.


طهماسب قبلا موقعی که اشرف زندانی بود، با اون مکاتبات مخفیانه داشت و یه «لعنت‌نامه» سوگند خورده بود تا با اشرف علیه محمود متحد بشه؛ اما وقتی تاج روی سر اشرف رفت، بازی عوض شد.


بیست و پنج نفر از نجیب‌زاده‌های بازمانده‌ی ایرانی توی اصفهان یواشکی به طهماسب نامه نوشتن و التماس کردن که به وعده‌ها و پیشنهادهای مذاکره‌ی اشرف اعتماد نکنه.

تراژدی اینجا بود که این نامه‌ی مخفیانه توسط سربازای افغانِ در حال عقب‌نشینی لو رفت و مستقیم به دست اشرف رسید.

اشرف با اقدامی ترسناک به این موضوع واکنش نشون داد.


اون هر بیست و پنج نجیب‌زاده رو به یه گشت شکار توی باغ‌های فرح‌آباد دعوت کرد و همه‌شون رو یواشکی خفه کرد.

طهماسب که کاملا بی‌خبر بود، بالاخره موفق شده بود یه ارتش قدرتمند بیست و پنج هزار نفری جمع کنه و به سمت یه ملاقات دیپلماتیک صلح‌آمیز با اشرف در نزدیکی قم حرکت کرد.


وقتی پیش‌قراولای طهماسب فهمیدن که اشرف به جای اسکورت دیپلماتیک، یه ارتش عظیم آورده، طهماسب بهترین فرصت رو داشت تا اون غاصب رو درهم‌بشکنه.


اون تعداد لازم رو داشت. اون برتری داشت. اما باز هم زهر جناح‌بندی ایرانی، کشور رو از داخل نابود کرد.

ارتش طهماسب بین ایل‌های قاجار و قزلباش تقسیم شده بود.


قاجارها که اکثریت رو تشکیل می‌دادن، اعلام کردن فقط در صورتی با افغان‌ها می‌جنگن که طهماسب قول بده بعد از پیروزی، یکی از خودشون رو به عنوان اعتمادالدوله (نخست‌وزیر) منصوب کنه.


قزلباش‌ها هم به‌شدت از قبول این شرط خودداری کردن.


این ارتش عظیم بخاطر ناتوانی توی حل یه دعوای پوچ سر یه عنوان شغلی مربوط به آینده، خیلی ساده از هم پاشید.

طهماسب با نشون دادن بزدلی ذاتی تربیت حرم‌سراییش، بدون شلیک حتی یه گلوله به جنگل‌های مازندران فرار کرد.

با محو شدن قدرت مرکزی، امپراتوری باشکوه ایران مثل یه لاشه توسط کرکس‌های فرصت‌طلب تیکه‌تیکه شد.


قلمرو وحشیانه به چهار منطقه‌ی مجزا تقسیم شد. اشرف مرکز خون‌آلود رو از اصفهان اداره می‌کرد.


ترک‌های عثمانی با حس کردن اون ضعف عمیق، یه ارتش عظیم هفتاد هزار نفری رو از مرزهای غربی سرازیر کردن و همه‌چی رو از همدان تا گرجستان گرفتن.


امپراتوری روسیه از فرصت استفاده کرد تا سواحل غربی دریای خزر، از جمله گیلان رو برای خود کنه.


این وسط، شاهزاده طهماسب فقط یه تیکه‌ی رقت‌انگیز و صوری از قدرت رو توی مازندران داشت، درحالی که جنگ‌سالارای یاغی مثل ملک محمود مناطق شرقی مثل مشهد رو فتح کردن.

اشرف در نهایت مجبور شد از تاکتیک‌های وحشیانه‌ی «زمین سوخته» استفاده کنه؛ یعنی کل منطقه‌ی بین قزوین و اصفهان رو از جمعیت خالی کرد تا فقط بتونه ارتش متجاوز عثمانی رو اون‌قدر گرسنه نگه داره که یه پیمان صلح امضا کنن که رسما مناطق وسیعی از ایران رو به ترک‌ها واگذار می‌کرد.


عملا دیگه ایرانی به عنوان یه قدرت مستقل و متحد، وجود نداشت.

وقتی وقایع‌نگارای آینده‌ی ایران، مثل آذر بیگدلی توی «آتشکده»، سعی کردن این فروپاشی عظیم رو توضیح بدن، نبود عقلانیت سیاسی‌شون کاملا توی ذوق می‌زد.


اونا این قتل عام، قحطی، فروپاشی امپراتوری و تجزیه کشور رو تقصیر دولت و حکومت حاکم صفوی نمی‌دونستن و می‌گفتن غیرممکنه چند هزار افغان «وحشی» بتونن فقط با چیدن استراتژی حمله، یه امپراتوری با‌شکوه رو سرنگون کنن.


وقایع‌نگارها می گفتن «قضا بر تدبیر می‌خندد»، و کل این آخرالزمان رو به اراده‌ی ناشناخته‌ی آسمان‌ها نسبت ‌می‌دادن؛ اما من اونجا بودم. من حقیقت رو کنار پدر دوسرسو با چشمای خودم دیدم.


ما می‌دونستیم که این هیچ تقدیر و خواست الهی‌ای در کار نبود.


یه امپراتوری با‌عظمت خیلی ارزون فتح شد، چون نخبگان خودش اونو از داخل توخالی کرده بودن.


افغان‌ها پیروز شدن چون جرات کردن به یه در پوسیده لگد بزنن، و در کمال شوک، فهمیدن که پشت اون در هیچی برای نگه داشتنش باقی نمونده.

۷ از ۸